چنان آزرده از خویشم که میکوبد به تنهایی
نهال خشک احساست به دشت سرد احساسم
چرا نالان شوم از زخم های درد تنهایی
که زخم بیکران دیدم ز دست سرد شیدایی
چنان کوبد به سندان ریشه های سست دندانم
که تا صبح عدم از غصه میخوانم
مرنجانم مرنجانم منم آن مرغک بی بال
که هردم در سکوت قصه میمانم
گهی از شوق مسرورم
گهی تا عرش میرانم
ولی آخر نفهمیدم
چرا بیهوده میخوانم
شعر از:بابک.خ
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)

با وجود اون احساس تنهایی نمیکنم
ممنون از وبلاگت ...